زندگی من

یک ساعت پیش مامانش زنگ زد گفت کارهاش انجام شده و تا بعد از ظهر می‌یاد. با شنیدن این خبر حس کردم نفس کشیدن برام سخت شده.

نمی‌دونم چرا اینجوری شدم. دیگه برای اومدنش ذوق و شوقی ندارم. من که نمی‌تونستم یه روز دوریشو تحمل کنم ولی الان 88 روز رو بدون اون زندگی کردم. راستشو بخواهید دلم نمی‌خواد برگرده. شاید بگید خیلی مغرور و از خودراضی هستی، راحت  داری تو خونه و زندگی ات زندگی می‌کنی و اون بدبخت داره سختی می‌کشه.

چکار کنم یه جورایی دیگه تحملش برام سخت شده. هیچ حس خوبی ندارم. نمی‌دونم باید وقتی که دیدمش چه برخوردی داشته باشم.

 

چه سخته آدم به دیواری تکیه بده که یه بار آوارش روش ریخته.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

زندگیمو دادی بر باد،  تو با شیرینی حرفات

...

گرچه دلم از حرفای سرد تو شکسته
باز این دیوونه زندگیشو به تو بسته

و ....

 

گاهی نوای یه موسیقی منو به جایی می بره که نباید ببره
سوغاتش قطره ایی اشک، لبخندی تلخ و صدای زهرآلودی که می گه:جوونی ات گذشت، زندگی رو باختی.

گوش کردن همین یه مصراع شعر برای بهم ریختنم کافی بود.

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٩ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

دیروز داشتم کمد را مرتب می‌کردم که چشمم به سه‌تارم افتاد. خیلی دلم می‌خواد برم کلاس و دوباره شروع کنم به سه‌تار زدن ولی می‌دونم که یادآوری خاطرات نمی‌‌گذاره ادامه بدم. همین طور که تدریس و آموزشگاه را بوسیدم و گذاشتم کنار ،سال‌هاست که این سه‌تار هم داره خاک می‌خوره. ناخودآگاه به گذشته شوت می‌شم.

*******

شهریور 84

"از شدت گرما و ضعف داشت حالم بهم می‌خورد. تابستانش خیلی وحشتناکه، آفتاب گرم و سوزانی داره. ساعت بین 13- 12 ظهر بود که با عجله از پاساژ اومدم بیرون. با لیلا و آتنا (از بهترین دوستانم که تو همه مشکلات همراه هم بودیم) تو میدان .... قرار داشتم. می‌خواستیم بریم خونه ما. همین طور که داشتم تند تند راه می‌رفتم و پول‌های تو دستمو می‌شماردم که به یکی برخورد کردم. تا سرمو بالا گرفتم و خواستم حرفی بزنم مثل برق گرفته‌ها یک دفعه خشکم زد. فکر کردم اشتباه می‌کنم، نمی‌تونستم باور کنم که درست می‌بینم. محمد بود.

هیچ صدایی را نمی‌شنیدم، کسی را جز او نمی‌دیدم. انگار نه انگار که وسط پیاده‌رو هستم اون هم تو یکی از خیابان‌های اصلی و پر رفت و آمد. بی‌آنکه مژه بزنم، خیره در چشم‌های محمد مانده بودم. هر کاری می‌کردم نمی‌توانستم خودم را جمع و جور کنم.

باورم نمی‌شد کسی که اینجا رو به روی من ایستاده با همان چهره معصوم و جذاب با همان چشم‌های گیرا محمد بود. چشم‌هایی که حالا قدر مهربانی‌اش را می‌دانستم و چهره‌ای که ماه‌ها آرزو داشتم تنها یک بار دیگر ببینمش.

لبخندی زد و به راهش ادامه داد. چنان احساس ضعفی داشتم که هر لحظه فکر می‌کردم همین جا ولو بشوم. نمی‌تونستم ازش دل بکنم. برگشتم پشت سرم را نگاه کردم. محمد چند قدمی ازم دور شده بود. ولی یک دفعه او هم برگشت. نگاهی بهم انداخت و رفت. درست همان احساسی که موقع آخرین خداحافظی داشتم بهم دست داد. احساس اینکه روحم داره از بدنم جدا می‌شه.

انگار تازه بعد از سال‌ها خودم را بهتر می‌شناختم. این من بودم که این طور با دیدن او در هم شکستم، عشق او همه وجودمو گرفته و برای رسیدن بهش دارم جون می‌دم. ای خداااااا من ناسپاسی کردم، با حماقت زندگی‌ام را تباه کردم و به جبرانش این مرتیکه (فردی به نام مهدی که جریانش را بعداً به طور مفصل می‌نویسم) منو به بازی گرفته.

قلبم می‌سوخت. اشک بی‌اختیار بر گونه‌هایم جاری بود. خیلی خودمو کنترل کردم تا صدای هق هق درماندگی‌ام را کسی نشنود. با لیلا و آتنا رفتیم خونه. ساحل (خواهرم) منتظرمون بود. تا قیافه منو دید حدس زد که باید دوباره محمد را دیده باشم. اون روز اون سه نفر هر کار کردند نتوانستند مرا آرام کنند. آخر سر خواهش کردم بزارید تنها باشم. خودمو تا شب تو اتاق حبس کردم. سرم را توی بالش فرو کرده بودم تا صدای گریه‌هایم را کسی نشنود. یه چیزی مثل پتک تو سرم کوبیده می‌شد بخاطر همین حس می‌کردم مغزم داره منفجر می‌شه.

فکر روزهای با هم بودن، روز جدایی و خداحافظی، دعوایی که برای آخرین بار کرد، محمدی که روبرویم ایستاد و دستش را برای زدن سیلی تو صورتم بالا برد و ..... همه و همه این افکار مثل گرزهای آهنی بودند که روی بدنم می‌خوردند."

*******

همسری: صبا داری چکار می‌کنی؟ خوابت برده؟ یه کمد مرتب کردن که اینقدر معطلی نداره.

اونقدر غرق در افکارم بودم که وقتی با صدای همسری به خود اومدم برای چند ثانیه مثل آدم‌های مات و مبهوت به دور و برم نگاه می‌کردم.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات () |

تازگی‌ها نقش‌هامو تو زندگی بهتر از هر وقت دیگه فهمیدم:

1- خر: اون هم به معنای واقعی کلمه. یه بار کش درست و حسابی.

2- ماله‌کش: مرتب همسر گرامی گند بزند و بنده درست کنم.

3- سخنگوی همسر عزیز: چون تو مواقع حساس نمی‌تونه از حق خودش اونجور که باید و شاید دفاع کند. نمونه‌اش همین هفته گذشته که تونستم دوستشو بشونم سرجاش. چون خیلی حرف مفت می‌زد. و طرف هم رفته بود و پیش یکی دیگه از دوست‌های همسری گفته بود تا زن فلانی هست نمی‌شه باهاش طرف شد.

4- کوه آن هم از نوع صخره‌ای: به گفته مادرشوهر عزیز باید پشت و پناه شوهرم باشم. نباید بگذارم تو این اوضاع غصه بخوره.

5- تراکتور: خستگی ناپذیر. یه دقیقه هم از پا نیفتم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

دعوت به کنسرت کر فیلارمونیک ایران

از دو هفته قبل برای کنسرت کر که در تالار وحدت اجرا داشت، دعوت شده بودیم. منم که عاشق هر نوع موسیقی و کنسرت، روزشماری می کردم برای جمعه.

اجرا از ساعت نه تا یازده شب بود.

کنسرت در دو بخش اجرا شد:

بخش اول رکوئیم فوره:  گابریل فوره پیش نویس‌های رکوئیم را در سال 1887 شروع کرده و اولین اجرای رکوئیم را با پنج موومان به روی صحنه برد (موومان به معنای بخش کاملی از یک اثر بزرگتر موسیقی است که خود آغاز و انجامی دارد).

و بخش دوم رکوئیم موتسارت در رمینور: که این اثر یکی از عالی‌ترین آثار مذهبی کرال دوره کلاسیک است. موتسارت در واپسین دو ماه زندگیش، نه موومان کامل و بخشی از موومان دهم رکوئیم را ساخت.

بهتره در مورد رکوئیم هم کمی توضیح بدم. رکوئیم نوعی موسیقی مذهبی است که در رثای مردگان اجرا می‌شود و به اعتقاد ایشان می‌توان در پاکی اعمال و رسیدن انسان به بهشت کمک کند. آهنگسازان زیادی این اثر را تصنیف کرده‌اند که مهمترین ایشان: موتسارت، وردی، فوره و در قرن بیستم بنجامین برتین هستند.

این گروه متشکل از حدود 80- 90 نفر بود به اضافه گروه کر کودکان و نوجوانان پارس که در قسمت اول گروه را همراهی می کردند و حدود ١۵-٢٠ نفر نوازنده ویلن و یک نوازنده پیانو. رهبر گروه هم آقای علیرضا شفقی‌نژاد که از بدو تأسیس گروه کر فیلارمونیک از سال 1378 تاکنون رهبری تمامی کنسرت‌ها را برعهده داشته است.

اون شب حسابی حال کردم. واقعاً کارشون عالی بود. کلی روحیه‌ام عوض شد.

 


نوشته شده در دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۸ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات () |

ننوشتم و ننوشتم تا با خبرهای خوب بیام.

بیام از شادی‌ها و خوشی‌هام بنویسم.

ولی انتظاری بیهوده بود. فایده‌ای نداره. صبا خانم اینجا غردونی تو هست. تا کی می‌خواهی بشینی و دست روی دست بزاری، هیچی ننویسی و وبلاگت خاک بخوره تا شاید روزی برسه و بیایی از شادی‌ها بنویسی.

امروز فقط اومدم تا با خدا یه دعوای درست و حسابی بکنم. باید تکلیف خودشو و منو معلوم کنه. باید بیاد جواب دونه دونه سوالامو بده.

مگه نگفتی از رحمت من ناامید نشید.

کدوم رحمت. چطور می‌تونم بهت امید داشته باشم در حالی که هر وقت اومدم در خونه‌ات ناامیدم کردی؟؟

مگه نگفتی از رگ گردن بهتون نزدیک ترم.

این چه نزدیکی هست که حتی صدامو نمی‌شنوی؟؟ یا می‌شنوی و محل نمی‌زاری؟

مگه نگفتی منو یاد کنید تا به یاد شما باشم.

چقدر باید اسمتو زیر لب زمزمه کنم. یادت رفته هر صبح، روز را با نام تو شروع می‌کردم. خدا وکیلی شده کاری را بدون گفتن نام تو انجام داده باشم؟؟؟

نگو زود جا زدی، با یه امتحان کوچیک رو گردون شدی.

قبول کن که دیگه بریدم. آخه امتحان هم حد و اندازه داره. می‌خواهی 50 سال بهمون عمر بدی که 49 سالشو امتحانمون کنی و امتحان پس بدیم. این که نشد زندگی. اگه کسی با خودت این کارها رو بکنه چکار می‌کنی؟

همه مدل امتحانم کردی، تازه هر روز ورژنش رو بالا می‌بردی. هر روز سخت‌تر از دیروز. ولی این یکی دیگه خیلی ستمه، امتحان با .....

انگار تو هم سر لج و لجبازی افتادی. افتادی رو دنده چپ. می‌بینی‌ اوضاع من چه جوریه. کمک که نمی‌کنی هیچ، تازه هی مشکلات جدید، خرج‌های جدید، دردهای جدید جلوی پام می‌زاری. تو هم شدی دیکتاتور. کاری به خواسته‌های من نداری هر کاری خودت بخواهی انجام می‌دی.

شاید بگی اون چیزهایی که تو می‌خواهی و آرزوشو داری به صلاحت نیست.

درست، ولی بیخود این احساس‌ها را تو درونم گذاشتی که الان بخوام آرزوشو داشته باشم.

تقصیر خودته که حتی نمی‌تونم اسمتو به زبون بیارم. دیگه نمی‌تونم از اعماق وجودم صدات کنم. وقتی کاری به کارم نداری چرا الکی بیام در خونت. هی گریه و زاری کنم و تو محل نزاری. نه آقا جون دیگه تموم شد. قهر قهر تا اون دنیا.

 

 

 

پی‌نوشت: اگه دیگه پیدام نشد بدونید خدا بردتم ک.ه.ر.ی.ز.ک. ببخشید اشتباه شد خدا که ک.ه.ر.ی.ز.ک نداره پس احتمالاً سوسکم می‌کنه و می‌چسبونه به دیوار.

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات () |