زندگی من

 کاش می تونستم حرف بزنم

چند وقتی هست بغض سنگینی راه گلومو بسته، به حدی سنگین که نفسمو بند اورده

نمی تونم تک تک لحظه ها و روزهای تلخ سال نود و یک رو فراموش کنم

خاطرات امسال ازم موجودی شکننده ساخته که با هر یادآوری درهم می شکنم

روزهایی پر از استرس و کشمکش

روزهایی پر از اشک و اه

 یه وقتهایی تنهایی و غربت رو بیشتر حس میکنی، یکی از اون وقتها روزهای اخر ساله

روزهایی که همه در حال تلاش و تکاپو برای شروع سال جدید هستن

ولی تو هیچ انگیزه ای برای شروع دوباره نداری

می دونی سال بعد هم یه سالی مثل این سالهاست

اشک هایم بی اختیار روی صورتم در این لحظات اخر سال روان هستن اشک های حسرت و دلتنگی اشک های ناکامی و دروغ، اشک های تحقیر و حقارت، چه خوبه که نمی خواد تلاشی کنم برای پنهان کردنشون.

12 ماه گذشت ....

بعضی ها دلشون شکست ...

بعضی ها دل شکوندن ...

خیلی ها عاشق شدن و خیلی ها تنها ...

خیلی ها از بینمون رفتن ...

خیلی ها بینمون اومدن ...

گریه کردیم و خندیدیم ...

زندگی بر خلاف آرزوهامون گذشت

دقایقی بیشتر نمونده از همه اون خاطره ها

آرزو دارم سال جدید، آغاز روزهایی باشد که هممون آرزو داریم

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ اسفند ،۱۳٩۱ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ اسفند ،۱۳٩۱ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

حدود یه ماه پیش خونه ی بابا اینا بودم که یه فیلم کوتاه در مورد زن سرخ‌پوش به همراه ترانه‌ای که فرشته خونده بود را دیدیم. قبلا هم در مورد این خانم چیزهایی شنیده بودم ولی دیدن این فیلم به همراه ترانه خیلی روم اثر گذاشت و بدتر از همه قیافه ی پدرم بود. تا حالا ندیده بودم بابا اینقدر تحت تأثیر چیزی قرار بگیره. بغض کرده بود به حدی که اشک تو چشمام جمع شده بود. گفت من این زن رو خیلی وقتها تو میدون فردوسی دیده بودم. امروز به سرم زد مطالبی در موردش تو وبلاگم بنویسم.

یاقوت، بانوی سرخ‌پوش

آن‌هایی که تهرانِ پیش از انقلاب را به یاد دارند زن سرخ‌پوش اطراف میدان فردوسی را دیده‌اند. زنی لاغراندام، با قامتی متوسط، صورتی استخوانی که گذر عمر و ناگواری روزگار شکسته‌اش کرده بود. همه چیزش سرخ بود: کیف و کفش و جوراب و دامن و پیراهن و این اواخر روسری و عصایش. تهرانی‌ها نام «یاقوت» بر او گذاشته بودند و خود نیز چنین دوست داشت. سال‌ها ــ می‌گویند بیست سی سال ــ هر روز، صبح تا شب، ساکت و آرام در حوالی میدان فردوسی می‌ایستاده. بیش‌تر او را در ضلع شمال شرقی میدان، اول خیابان فیشرآباد (قرنی امروز) می‌دیدند. همان‌جایی که امروز پاساژی ساخته‌اند. به پایین میدان نگاه می‌کرد. همه می‌گفتند جفای معشوقی که از او خواسته بود با لباس سرخ بر سر قرار بیاید و قالش گذاشته بود او را برای همیشه سرخ‌پوش و خیابان‌نشین کرده بود. آدم‌ها را یکی‌یکی نگاه می‌کرد مگر یکی از آن‌ها همانی باشد که باید. گاهی که خسته می‌شد روی سکوی مغازه‌ها می‌نشست. اسطوره‌ی تهران بود. همیشه ساکت بود و حرف نمی‌زد تنها مصاحبه ای که ازش به یادگاری باقی مانده است مصاحبه مسعود بهنود با او است. و فرشته و سوسن، همان زمان، در ترانه‌ای از زبان او خواندند:

«تو شهری که تو نیستی،

خیابون شده خالی

دیگه هر چی تو دنیاس دارن رنگ خیالی

.

.

.

تا تو برگردی می‌شم دود و می‌رم تو آسمونا

اون نگاه گرم تو یادم نمی‌ره

بوسه‌ی بی‌شرم تو یادم نمی‌ره... »

آخرین باری که این اسطوره ی عشق دیده شد سال‌های 60 یا 61 بود و گویا همان سال‌ها ناگهان یک روز دیگر نیامده بود. اسطوره‌ی تهران گم شد و دیگر او را هیچ‌کس ندید.

وقتی بهش فکر می‌کنم مغزم هنگ می‌کنه فقط می‌تونم بگم واقعا عاشق بوده.

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ دی ،۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات () |

پنجره ی پذیرایی رو باز کردم، چه بارونی داره می‌یاد.

شعر مورد علاقه مو گذاشتم.

قلیون دیگه آماده است می‌زارم روی فرش.

عادتمه همزمان با قلیون باید استکان چای هم دستم باشه بخاطر همین یه لیوان چای دارچین می‌ریزم و می‌یام می‌شینم.

با صدای ستار دوباره می‌رم تو عالم خودم

بوی موهات زیر بارون، بوی گندم‌زار نمناک

بوی سبزه‌زار خیس، بوی خیس تن خاک

قلب تو شهر گل یاس، دست تو بازار خوبی

اشک تو بارون روی، مرمر دیوار خوبی

ای گِل آلوده گُل من، ای تن آلوده ی دل پاک

همزمان با زمزمه کردن، یه پکی هم به قلیون می‌زنم. تمام دردامو با دود می‌دم بیرون، البته مقداری از این درد هم تبدیل به اشک می‌شه و از چشمام می‌زنه بیرون.

یاد شبی می‌افتم که زیربارون با موهای خیس اومد. موهای لخت و خوش حالتش که خیس شده چهره‌اش را جذابتر کرده بود، درست مثل بچه‌های تخس و شیطون.

نوشته شده در چهارشنبه ٦ دی ،۱۳٩۱ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ٤ دی ،۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات () |

یه یلدای دیگه هم گذشت..... بدون تو....... بدون هیچ خنده و شادی ....... با همون حس غربت همیشگی که حتی میان جمع دارم ........ و به قول یکی از دوستان، یلدایی که بدون فال حافظ گذشت

یلدایی که با شنیدن حرف‌هایی (تو پست بعدی جریان رو می‌نویسم) به تلخ‌ترین شب تبدیل شد. که حتی مجبور شدم بعد از مهمونی، ساعت دو و نیم نصف شب آژانس بگیرم و برگردم خونه، به جایی که شده پناهگاه من. تا از چشم همه دور باشم.

نوشته شده در شنبه ٢ دی ،۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط صبا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ آذر ،۱۳٩۱ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ آذر ،۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط صبا نظرات () |